تبليغاتX
بی ریا - ایستگاه

بی ریا

ایستگاه

از خانه میزنم بیرون سوز سردی  می اید  روی آجرهای  دیوار مدرسه که درست روبروی خانه امان است  برف نشسته گنجشک ها با سروصدا  روی درخت جابجا میشوند وتکه های برف از شاخه های لاغر درخت پایین می ریزد از میان پارک می گذرم رد پای کلاغ  سپیدی برف را رد زده  دیرم شده  مطمئن هستم رئیس بداخلاقم  دیگر به چپ جپ نگاه کردن بسنده نخواهد کرد روزهای  برفی اتوبوس دیرتر می آمد اما مگر حالیش میشد  به ایستگاه نزدیک میشوم ناخوداگاه  نگاهم بین مردم می چرخد می یابمش مثل همیشه با کیف پارچه ای کهنه ای روی نیمکت نشسته، کت بلند بافته ای بتن کرده بود  اورا همیشه نه بخاطر چشمان  اشک آلود وملتمسش که بخاطر لبخند تلخش می شناختم  انگار بزور می خندید  حتی زمانی که قاه قاه می خندید مثل این می ماند که درمیان گریه واندوهش اورا خندانده اند.

    اتوبوس می آید وهمه سوار می شویم بوی نم و بوی عرق بدن مسافران درهم آمیخته دختری که از فرط آرایش معلوم نبود چند ساله است کنار پیرزن نشست  میله اتوبوس را گرفتم وبه دختر خیره ماندم لایه ضخیمی از پودر درآن صبحگاه سرد زمستانی صورتش را چروکیده و کدر نشان میداد  فکر کردم ساعت چند بلند شده تا توانسته خودش را اینگونه آماده کند پیرزن نگاهی به مسافران انداخت  همگی درحالتی از خواب الودگی اویزان یا نشسته چرت می زدند تنها دخترک کنارپنجره با محتویات کیفش بازی میکرد .

-پیرزن پرسید: سرکار میری ؟دخترک با تعجب سری تکان داد میدانستم سوال بعدی چیست .

-چند سالته؟ دخترک این بار با اخم وکنجکاوی نگاهش کرد و با بی حوصلگی گفت : هستش دیگه .

      پیرزن درجایش تکانی خورد شروع کرد  ای ای جوونی حالا کو تا به سنی برسی که بخوای قایمش کنی من که هیچ چیزی از جوونی نفهمیدم دراینجا مثل همیشه آهی کشید وادامه داد بچه بودیم کار میکردیم بسوی دختر که بی تفاوت با بند کیفش بازی میکرد خم شد وگفت نه ازاین کارای شما  ما قالیبافی میکردیم یه اوستایی داشتیم تا تکون می خوردیم  با ترکه اش توی انگشتان ما میزد بعدش هم بابای خدا بیامرزم سیزده سالم نشده بود شوهرم داد به مش قربون شوهرمو میگم !

اتوبوس درایستگاه ایستاد ودختر بی توجه به سخنان پیرزن از جایش برخاست وپیاده شد زنی میانسال  تسبیح به دستی جای اورا گرفت پیرزن نگاهی  به دانه دانه تسبیح که میان انگشتان زن جا خالی میکردند کرد ولبانی که به آهستگی تکان میخورد سربرگرداند و به زن جوان روبرویش که کودکی درآغوش داشت رو کرد وگفت: چند سالشه ؟

زن جوان زیرلب گفت دو سال .

پیرزن دوباره شروع کرد میدانستم کار هرروزش بود تمام مسیر با دیگران صحبت میکرد و اهمیتی به اخم ها ومتلک ها وحتی توهین ها نمی داد گاهی که کسی با توجه به او گوش میکرد چشمانش برق میزد وکف دهانش را پاک میکرد ودوباره قصه جوانی ودخترخارج رفته اش را بازگو میکرد  میدانستم سالها پیش بعد از آنکه شوهرش مرد ه بود تنها دختر جوانش با گرفتن ارث ومیراثش به خارج رفته  تا درس بخواند میدانستم دوتا نوه دارد   فقط عکس بزرگ شدنشان را دیده بود  میگفت  خیلی شبیه شوهر خدا بیامرزم هستند یک سیب از وسط نصف شده  هزار سال فاصله بینشون باشه  نوه بزرگم داره زن میگیره  البته زن خارجی  خوب حق داده وقتی یک کلام زبون ما رو بلد نیست چکار کنه ها حق دارد بدخترم میگفتم چرا فارسی یادش ندادی میگه لهجش خراب میشد.

      زن همچنان حرف میزد من از اتوبوس پیاده شدم اواسط زمستان بود هوا آبی وآفتاب درخشان صبحگاهی انسان را فریب میداد چرا که سوز سردی شلاق کش برصورت گردن می کوبید از هردرزی  بداخل لباس نفوذ میکرد  بسوی ایستگاه رفتم هیچکس نبود تنها پیرزن برکنج نیکمت  نشسته وسربردیواره ایستگاه نهاده وچشمانش را بسته بود   افتاب روی صورت پرچین وچروکش تابیده بود موهای حنایش از میان روسری بیرون زده بود اتوبوس آمد بسمت آن رفتم زن از جا برنخاست بسویش برگشتم   وقتی تکانش دادم سرش بروی شانه افتاد پیرزن مرده بود ولبخندی برلبش نشسته که این بار برخلاف همیشه لبخندی  بود شاد شاد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط وحید  |